دختر خانوم❤

روز نوشتِ من🙃

دختر خانوم❤

روز نوشتِ من🙃

این منم؛ یک آدم معمولی که در نوزده سالگی اش در انتظار روزهای بهتری بسر میبرد... این منم؛ یک معمولیه کمی خودخواه، کمی دل نازک و به گفته ی دیگران سخت مهربان.... یک معمولی که میان میلیون ها معمولی دیگر برای رشدکردن میجنگد... افسرده میشود، میخندد، گریه میکند، دل میبازد و دل میکند.... نوجوان که بودم فکر میکردم معمولی نیستم؛ تصورم این بود که من دردهایی را احساس میکنم که دیگران با آن بیگانه اند، عشقی را در دل دارم که آدمها از درکش عاجزند و دلم برای چیزهایی میگیرد که برای آدمهای دیگر یک اتفاق معمولیست. بعدها که بزرگتر شدم و‌جهان اندیشه ام وسیع تر شد و آدمهای بیشتری را شناختم، متوجه شدم که ما آدمها همه معمولی هستیم و هر کداممان در برهه ای از زندگی چیزهایی را احساس میکنیم که دیگری در زمانی دیگر.... حالا فکر می کنم که معمولی بودن هیچ ایرادی ندارد تا وقتی که خودت باشی؛ شبیه به خودت و با اندیشه ی خودت رشد کنی.... من یک معمولی رهاشده از الگوریتم های دیگران هستم که چشم به آینده دوخته ام و در قلبم هزار پرنده آواز صلح میخوانند....

بایگانی
هزار بار مرور کردم،از اول تا آخرش را،جز به جز اش را،حرف به حرف اش را...
خواستم فراموش کنم،قرار بود دلم تنگ نشود،به خودم بگویم،تو حالت خوب است،تا کی این بازی؟حال من که خوب نیست!من هنوز هم خودم را نبخشیده ام،بخاطر تمام اشتباهاتی که به گردن گرفته ام!و چه ظلم بزرگی بود،همان موقع که قرار بود محکم باشم و بپذیرم مقصرم،کاش میشد دیگری مقصر بود و همه چیز سر او خالی میشد!ولی نه دیگری وجود دارد و نه قرار است مردانه بیاید اعتراف کند!
اصلا قرار نبود اینجوری بشود،قرار نبود بیایم غر بزنم!
درست همان لحظه که حس میکنی همه چیز خوب است،همه چیز خراب میشود،آوار میشود روی سرت،بیچاره ات می کند!
دلم تنگ شده است،شماره می گیرم،قطع می کنم،تایپ می کنم،پاک می کنم،من دیوانه شدم!
باشد قبول!افسردگی با تلقین و حالم خوب است و امروز فوق العاده است،خوب نمی شود!
دلم تنگ شده است،دلم این روز ها،مدام تنگ می شود...
شاید فقط یک معجزه،دوباره خوبم کند.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۰
دختر خانوم❤

سلام :)

خدایا ممنونم ازت،از ته دل❤

داشتم یه کتاب میخوندم،یه متن آخرش بود که خیلی دوسش داشتم،گفتم اینجا بزارم شما هم بخونید☺

خیلی وقته این سوال فکرمو مشغول کرده که چقدر به خدا اعتماد داریم؟آیا اینقدر به خدا اعتماد داریم که وقتی چیزی که میخوایم به دست نمیاریم یا چیزی که داریم رو از دست میدیم،لب به شکایت و گلایه باز نکنیم؟و همش نگیم خدایا چرا این اتفاق برای من افتاد؟آخه خدا مگه گناه من چی بود؟چرا هر چی دعا میکنم،برآورده نمیشه؟خدایا خسته شدم،دیگه منو امتحان نکن،کم آوردم،نمیدونم چقدر این واژه ها برای شما آشنا هستن!تا حالا شده وقتی چیزی که میخوایم به دست نمیاریم،یا چیزی که داریم از دست میدیم،باز دستامونو بالا بگیریم بگیم خدایا راضیم به رضای تو،من که میدونم تو داری منو می بینی،من که میدونم تو بهتر از من از حال و روزم خبر داری،پس خودت باز دستامو بگیر،خودت صبرم بده،آرومم کن،من که جز تو پناهی ندارم...

چرا بعضی از ماها اینقدر عجولیم؟چرا به این فکر نمی کنیم،که ای بابا،خدا همه چیو می بینه،همه جوانب رو در نظر داره،ما فقط جلوی پای خودمونم به زور می بینیم،از عاقبت کار که خبر نداریم،پس چرا بی تابی می کنیم؟چه خوب میشه اول هر کار،با توکل و اعتماد به خدا شروع کنیم بعد از خدا بخوایم کمکمون کنه که از اون آدمایی که لب به شکایت و گلایه باز می کنند نباشیم.اصلا ما چقدر تو طول روزمون شکرگزاریم؟اصلا صبح ها بخاطر اینکه بلند میشیم از خواب،یه روز جدید رو شروع می کنیم و می بینیم سالمیم،شکر می کنیم؟اصلا تاحالا شده وقتی به آیینه نگاه می کنیم،بخاطر اینکه میتونیم ببینیم،بخاطر این ترکیب زیبایی که خدا بوجود آورده،خدا رو شکر کنیم؟چرا وقتی غرق خوشی هستیم کمتر شکرگذاریم؟اما موقع رسیدن سختی شروع می کنیم به غر زدن.تازه یادمون میاد بریم  در خونه خدا،از اون کمک بخوایم.چه زیباست وقتی این سختی ها میاد،اینم یادمون بیاد،خدا داره تلنگر میزنه،که بندهِ من،دلم برات تنگ شده،چرا نمیای باهام حرف بزنی؟تاحالا شده نشسته باشی،یهو احساس کنی دلت برای خدا تنگ شده؟یهو یاد این همه مهربونی خدا بیوفتی،دلت بخواد هیچکس نباشه،فقط خودت و خدا،بشینی یه دل سیر باهاش حرف بزنی؟


تک تک جمله های این متن،حرف دل من هم بود...

با تک تکش،بغض کردم...

چقدر تو مهربونی آخه خدا؟چقدر دوستت دارم من❤

خدایا ممنونم ازت،بخاطر همه چیز😘😘


۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۲
دختر خانوم❤

سلاااااااام😍

خدایا مرسی😘

صبحتون بخیر❤

هفتهِ جدید!

اصلا قبول دارین قبل شروع تعطیلات یه عالمه برنامه داریم،از این که از تک تک لحظه ها و روز ها خیلی قشنگ استفاده کنیم و....ولی به محض شروع تعطیلات،بی حوصلگی و تنبلی نمیزاره حتی بهشون فکر کنیم!همین جوری روزا میگذرن و یهو به خودمون اومدیم  و دیدیم نصف تابستون گذشت!برای من که دقیقا همین شکلی بود😶ولی هنوز یک ماه و نیم دیگه فرصت باقی مونده!شاید یک ماه نیم برای من برابر باشه با ۶ کیلو کاهش وزن!خودش خوبه دیگه☺😆حالا چیشد یهو رفتم سراغ کاهش وزن؟!چون از اول تابستون مهم ترین هدفم همین بود!و چه فکرایی که نمیکردم و چیشد🙄ولی خب هنوزم دیر نیست😍امروز یه شروع جدی خواهم داشت☺

حالا شما چی؟اگه مثل من یه هدف بزرگ داشتین و بی حوصلگی نزاشت به دنبالش برید،هنوزم وقت هست☺حتما شروع کنید...قدم اول خیلی وقتا مشکله ولی به بعدش می ارزه😊

موافقین؟؟؟؟!

یه هفتهِ فوق العاده رو شروع می کنیم😍

پی نوشت:

تو خونهِ شماهم هرکی دیر تر بیدار شد باید ظرفای صبحونه رو بشوره؟؟😑


۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۷
دختر خانوم❤
هنوز هم گاهی فکرم را درگیر می کند...
همان لحظه که به چشمانم نگاه کرد و بدون مقدمه گفت اعتماد به نفس پایینی داری و من با لبخند تاییدش کردم!
واقعا هم همینطور بود،خودم حسش کرده بودم،البته بعد از تمام شدن مدرسه ها بیشتر خودش را نشان میداد.
آن موقع ها که مدرسه میرفتم،یک دختر پر حرف و شیطان بودم،با چشم هایی مظلوم!اکثر اوقات حرفی برای گفتن داشتم،بهانه ای برای بحث کردن و راهی برای کم نیاوردن و به روی خود نیاوردن! این واقعیت من بود :) بعد از مدرسه ها،این حس آشنای نتوانستن،نشدن،رهایم نمی کرد...انگار که خودم نباشم و به دنبال رضایت دیگران از این خودم بودن فاصله بگیرم...
قرار بود روی اعتماد به نفسم کار کنم،تقویتش کنم،میخواستم دختری با اعتماد به نفس بالا باشم،یک جوری که منعکسش کنم،یک جوری که وقتی به چشم هایم نگاه می کنند،حسش کنند :) یک مدتی بود که داشتم خودم را در میان انبوه اشتباهات و تکرار ها پیدا می کردم،دوستانم را کنار گذاشتم،یک سری چیز ها را ترک کردم،و مهم تر از همه این ها،خودم را بخشیدم!از ته قلبم و خودم را دوست داشتم :) رابطه ام با خدا هر روز بهتر از قبل میشد،یک رابطه عمیق و به قول خودم عاشقانه!حالا خودم هستم و خودش...دلم تنگ میشود،دلم می گیرد،نگران میشوم،گاهی میترسم،اغلب حالم خوب است،همه اش را به خودش سپرده ام،سبک که شدم،عهدم را می بندم،از قول و قرار هایم که مطمعن شدم،رها میشوم...
خیلی رها...از آن رها هایی که دلش قرص است،از آن هایی که اطمینان دارند،از آن هایی در میان تمام معمولی بودنشان،حالشان فوق العاده خوب است :)
حال کمتر حرف میزنم،آرام و شمرده،تا جایی که بتوانم بحث نمی کنم،به خودم اجازه قضاوت نمیدهم،دخالت نمی کنم و آرامم،خیلی آرام :) من آرامشم را مدیون یکی شدن های شب هایم با بهترینم هستم،مدیون سپردن و رها شدن....
دوستت دارم مهربان ترینِ من❤❤❤
۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۹
دختر خانوم❤

سلاااااام😍

خدایا مرسی😘

داداش کوچیکه هم اومد،نزدیکای ظهر بود،البته قرار شد فردا صبح بره☺

نمیدونم چرا امروز اینقدر بی حوصله بودم،یه خورده عصبانی هم بودم😶

دلم میخواد آروم باشم...حس میکنم اینقدر ذهنم درگیره که نمیتونم تصمیم درست بگیرم...

امشب یه ویس گوش دادم از یه دانشجوی پزشکی...واقعیت حرفاش،حالمو یه جوری کرد...من طاقت این همه انتقاد رو نداشتم!کامل گوشش ندادم،گذاشتم برای بعد :) خداکنه این بعد،هیچوقت نیاد😶

همچنان سعی دارم انرژیمو حفظ کنم و حالمو خوب نشون بدم ولی خب فعلا شصت درصد موفق بودم،همینم عالیه،بالاخره صد درصدش میکنم،خدایا ممنونممممم ازت😘❤

رژیم هم که کلا انگار نه انگار!چی بگم آخه؟همه حرفا تکراریه :) این من باید به خودش بیاد،ک نمیاد🙄

چقدر رورا زود میگذرن،نگرانم،کاش دیر می گذشت،کاش این روزا طول می کشید...

خب دیگه...

خوب باشه حال دلتون،تحت هر شرایطی☺❤

شب بخیر🙂

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۹
دختر خانوم❤

حالم خوبه خدا،ممنونم ازت❤

نه اینکه ذهنم درگیر نباشه ها،نه اینکه ته ته قلبم کاملا قرص باشه،نه اصلا...

اونقدر نگرانم که فقط خودت خبر داری!

میترسم از موندن تو گذشته،از موندن تو اشتباهام...

من تصمیم گرفته بودم تغییر کنم،تصمیم گرفته بودم،تو جز جز زندگیم شریکت کنم...

میخواستم از تو پر شم،میخواستم باهات یکی شم،نه اینکه کفر بگم و زیاد بخواما.من فقط چیزی که دلم میخواد و میگم،تو خودت بهتر میدونی،همه چیو...من کوچیک تر از این حرفام،ولی من از تو سهم دارم،همه از تو سهم داریم،نشونش همون شبایی که برام ستار العیوب بودی،نشونش همون روزاییه که فقط خودت میدونی و خودم که برام معجزه بودی...همون روزی که التماست میکردم نجاتم بدی و دستمو بگیری،همون روزا بود که من افتادم،تو نگاه بقیه بلا بود،تو نگاه بقیه،خطر بود،ولی برای من معجزه بود،اون لحظه هایی که به خاطر شکستن کمرم،از درد گریه میکردم،و نمیتونستم تکون بخورم،برام معجزه بود،تو خوب نشونم دادی که چقدر میتونی بزرگ باشی،من چقدر بد بودم خدا؟کی میتونه بین اون همه درد کشیدن و تکون نخوردن بازم به تکرار فکر کنه؟کی میتونه بازم فراموشت کنه؟من تونستم،من اونقدر بد بودم که تونستم😔😔تو تنها کسی هستی که همیشه همه چیو پیش خودت نگه میداری،تو هیچوقت حرف هیچکسو به روش نمیاری،تو عالی هستی خدا...مشکل از منه،از نفهمیدن من،از کوچیک بودنم،تو هر لحظه به یادم بودی،مواظبم بودی،هر لحظه یادآوری میکردی،من چقدر ضعیف بودم در برابر مقاومت کائنات و تو چه بخشنده بودی در برابر شکست من😔دلم میخواد هیچوقت یادم نره،میخوام همه خوبی هاتو ثبت کنم،میخوام به یقین برسم که عاشقمی،تو میدونی که خیلی وقته خیلی هارو بخاطرت پاک کردم،تو میدونی الان فقط خودتی و خودم،تو میدونی من از ته قلبم خواستم،میدونی بعد هر بار نتونستن چی کشیدم،میدونی بازم بلند شدم،بار ها و بارها...کاش یادم بمونه...یادم بمونه مهربونی هاتو...چقدر خوبی آخه تو؟

منو پر کن از خودت،نزار نادیدت بگیرم،نزار فراموشت کنم😔

چه خوبه حرف زدن با تو...چه خوبه آروم شدن با تو،چقدر دوستت دارم من❤❤❤


۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۵
دختر خانوم❤

سلاااااام😍

خدایا مرسی❤

چند ساعت پیش رفتم رو ترازو و دیدم ۷۸ شدم :)) یه کیلو کاهش😍😆من که رژیم رو کامل رعایت نمیکردم!ولی بازم کاهش داشتم🙄خوشحال شدممممم بخاطرش😍خدایا مرسی😙😙

ولی چند دقیقه پیش داداش وسطی بیسکوییت مورد علاقم و آورده بود،باز تحریک شدم😑😑😑آخه آدم هم اینقدر بی اراده؟خیلی از دست خودم ناراحتم،چیکار کنم ارادم قوی شه؟چیکار کنم با یه بیسکوییت همه چیو فرامش نکنم؟😔 راهی برای افزایش اراده داشتین بگین☺مرسی❤❤

قبل اذان بالاخره با داداش بزرگه حرف زدم :) همش سعی داشت منو بخندونه،که موفق هم شد😆چون خندوندن من اصلا کار سختی نیست😂 

بهترین خبر این هفته،اومدن داداش کوچیکس😘😍دو هفتس ندیدمش،دلم براش خیلی تنگ شده😍فردا از ظهر تا شب پیشمونه،آخ که من فداش بشم😘😍❤کجاییی بگی خدانکنه؟😆

من دیگه برم بخوابم،ساعت هفت باید بیدار شم،برم باشگاه😑از همین الان بدنم گرفت😂

خب دیگه...

شبتون بخیر❤



۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۱
دختر خانوم❤

سلااااااام😍

صبحتون بخیر😘

خدایا مرسی❤

مثل اینکه دیشب نتیجه ها اومده بود،ینی ساعت دوازده😑

خانواده هم بیدارم نکرده بودن!

صبح ساعت هشت و نیم بیدار شدم و رفتم نتیجمو دیدم😆

از چیزی که فکر میکردم،خیلی افتضاح تر بود،حتی از پارسالم افتضاح تر...

من همه اون ماه هارو گذاشتم کنار،دوست ندارم به اتفاقایی که افتاد و اون روزا فکر کنم :)

برخورد خانوادمم فوق العاده بود،اون از مامانم که سعی داشت آرومم کنه و نمیزاشت گریه کنم😍😘بهم گفت نگران چی هستی؟فکر و حرف های اقوام و دیگران؟گفت این بی اهمیت ترین و بی ارزش ترین قسمتشه!!☺ اون از بابام که سعی داشت بحثو عوض کنه☺مادر هم نظاره گر بود و حرفی نمیزد😑داداش بزرگه هم از صبح یه ده باری زنگ زده،به مامان هم زنگ زد،که من قبول نکردم حرف بزنم😑دوست ندارم با هیچکسی حرف بزنم،حتی داداشم که همیشه و تو هر شرایطی به فکرمه و نگرانمه😔

من که تصمیممو گرفتم،یه سال دیگه میمونم :)

از تصمیمم مطمعنم،ولی نباید پارسال رو تکرار کنم :( 

خدایا کمکم کن بهترین تصمیم رو بگیرم😘

امروز و نتایج و برخورد خانوادم،همش برام نشونه بود،نشونه هایی از طرف تو،به خواست تو،فقط خودم میتونم حسش کنم😔دمت گرم،تو چقدر خوبی آخه؟هر چقدر من بد بودم،تو به جاش خوب بودی😘مواظبم باش خدا،مواظب تصمیمم،انتخابم،تو که هیچوقت رهام نکردی،میترسم از روزی که رهات کنم😔حواست باشه خدا،دستممو محکم تر از قبل  بگیر😔



۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۷
دختر خانوم❤

سلام☺

خدایا مرسی❤

با خودم قرار گذاشته بودم،یه عالمه تغییر کنم!

تا حدودی موفق شدم(شاید یکم!)

ولی همین یه کم،خیلی برام با ارزشه،مرسی خدا،مرسی خودم :)

خیلی جاها ثابت کردم میتونم،خیلی جاها باور کردم که میشه،تنها دلیلش آرامشی بود که خدای مهربونم بهم میداد،راستی خدا،چی میشه که اینقدر در حقم مهربون بودی؟تو برام بهترین بودی،همیشه،تحت هر شرایطی❤

مدتی میشد تصمیم گرفته بودم،ارتباط مجازیمو کاهش بدم و با جنس مخالف قطع ارتباط کنم،فقط بخاطر آرامش خودم :) من با افتخار میگم که موفق شدم☺مرسی خودم :)

هر چند هنوز خیلی راه مونده که باید برم،ولی من از پس تک تکش برمیام،شک ندارم،چون خدا هوامو داره و با تک تک قدمام،قدم بر میداره😙😙

کاش حس قشنگ الانم،قابل بیان بود،کاش آرامش دلم،بین این همه اضطراب و آشوب و ناراحتی،قابل توصیف بود...ولی همین قدر بدونید،خیالم راحته،بابت همه چیز :)❤

من این آدم الانم نبودم،من افسرده بودم،مدام در گذشته بودم،مدت ها بود مدام حالم بد بود،مدام در حال درد کشیدن  روحی و جسمی بودم،من گم شده بودم،حتی خودمم نمیشناختمّ...

تنها خوبیِ اون روزا،عزیز ترینم بود،خدای خودممم،که نزاشت ناامید شم،شاید هم نزاشت اونفدر ناامید شم که کم بیارم😔😔😔

من خدای خودمو دارم،خدای خود ساخته ی قلبم،که به شدت مهربونه و هوامو داره،هوای معشوقشو☺😍چه داستان عاشقانه جذابی داریم ما!از این داستان ها نصیب تک تکتون بشه❤

خیلی حرف ها هست که دلم میخواد ثبت شن،دلم میخواد یادم بمونه،تا حالمو بهتر و بهتر کنه،شاید وقتی دیگر :)

و شبی که چیزی به پایانش نمانده است...

شبتون بخیر❤


۱۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۵
دختر خانوم❤

سلام،

صبحتون بخیر❤

خدایا مرسی :)

ذهنم درگیره،یه حس عجیبی دارم،گاهی نگرانم،گاهی ناراحتم،گاهی خوشحالم...

دوست ندارم به ماه ها پیش برگردم،به اون روز های تنهایی،به اون شب ها،به کابوسام،به درد کشیدن هام،به اشتباه کردنام،من فقط نوزده سالمه،اما پر از اشتباهم،پر از تکرارم،پر از گناهم،پر از خواهشم...من تصمیم گرفته بودم،تصمیم گرفته بودم که تنهایی از پسش بربیام،قوی باشم،سخت مقاومت کنم و هرگز کم نیارم،من تصمیم گرفته بودم بهترین خودم باشم،من شروع کردم،قدم برداشتم،مدام زمین خوردم،اما باز بلند شدم،باز صداش زدم،چه شب ها ک تو سیاهی گم شدم و خودمو فراموش کردم و چه روز ها که قلبم خالی تر از همیشه،خسته و بی حوصله،اشک ریختم،چه حال بدی،چه روز های سختی،خدایا خودت فقط می فهمی که چی کشیدم،که چجور بعد هر شکست،پرو پرو برگشتم سمتت،عاجزانه صدات زدم،زجه زدم،تو شاهدی خدا،شاهد بودی،شاهد تک تک اون روزا،ولی همش گذشت،تموم شد،تصمیم من تصمیم کبری نبود،تصمیم یه دختر با اراده نبود،تصمیم من،تصمیم دختری بود که به غیر تو هیچکسو نداشت،تو بودی روزام،شبام،تو بودی همدلم،هم صدام،باهات بد میشدم،قهر میکردم،اذیتت میکردم،ولی خداییش خدا،خیلی دوست داشتم،خیلییییی،اونقدری که ته دلم همیشه قرص بود بهت،مرسی خدا،مرسی که عاشقت شدم،مرسی که من معشوقتم...

دلم آرومه باهات،آرومه که باز بلند میشم،باز تصمیم میگیرم،آرومه که نمیترسم،کم نمیارم،دلم آرومه خدا...

باز شروع میکنم،باز ادامه میدم،من از پسش بر میام،این منِ بی اراده ی ضعیف باید از پسش بر بیاد،باید بتونه😔😔😔

چند روز دیگه نتیجه کنکور میاد،دلم آشوبه،حالم خوب نیست،خانواده آرومم می کنند،بهم امید میدن،بهم فرصت دادن برای ۹۸،مامانم گفت بی توجه به حرف بقیه باش،نگران چی هستی؟من پشتتم،تا اخرش،خدایا بخاطر داشتن مامانم،مرسی،خدایا من عاشقشم،خودت که میدونی؟عاشق تک تکشونم،مرسی بخاطر وجودشون،بخاطر حال خوب و آرامشی که کنارشون دارم☺دارم سعیمو میکنم آروم باشم،از روزا لذت ببرم و بتونم بهترین و قشنگ ترین تصمیم رو بگیرم،خدا همیشه حواسش هست،خدایا همیشه مرسی :)❤

رژیم هم ادامه ندادم،یعنی نه اراده نه انگیزه😔ولی امروز دوباره شروع کردم،من یه بار تونستم،بازم میتونم😍

باشگاه رو ولی ادامه میدم،روزای فرد میرم،حالمو خوب میکنه :) حتما ادامش میدم...

میام و هر روز روز نوشتِ رژیمم رو کامل می نویسم،شما بشید انگیزم :)

چقدر حرف زدن آدمو آروم میکنه :)حالم خوبه،خدایا مرسی😍❤

من دوباره تصمیم گرفتم،دوباره شروع می کنم،خدا همه ی حواسش به منه،خدایا مرسی❤

۹۷/۵/۷❤

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۳
دختر خانوم❤