دختر خانوم❤

روز نوشتِ من🙃

دختر خانوم❤

روز نوشتِ من🙃

این منم؛ یک آدم معمولی که در نوزده سالگی اش در انتظار روزهای بهتری بسر میبرد... این منم؛ یک معمولیه کمی خودخواه، کمی دل نازک و به گفته ی دیگران سخت مهربان.... یک معمولی که میان میلیون ها معمولی دیگر برای رشدکردن میجنگد... افسرده میشود، میخندد، گریه میکند، دل میبازد و دل میکند.... نوجوان که بودم فکر میکردم معمولی نیستم؛ تصورم این بود که من دردهایی را احساس میکنم که دیگران با آن بیگانه اند، عشقی را در دل دارم که آدمها از درکش عاجزند و دلم برای چیزهایی میگیرد که برای آدمهای دیگر یک اتفاق معمولیست. بعدها که بزرگتر شدم و‌جهان اندیشه ام وسیع تر شد و آدمهای بیشتری را شناختم، متوجه شدم که ما آدمها همه معمولی هستیم و هر کداممان در برهه ای از زندگی چیزهایی را احساس میکنیم که دیگری در زمانی دیگر.... حالا فکر می کنم که معمولی بودن هیچ ایرادی ندارد تا وقتی که خودت باشی؛ شبیه به خودت و با اندیشه ی خودت رشد کنی.... من یک معمولی رهاشده از الگوریتم های دیگران هستم که چشم به آینده دوخته ام و در قلبم هزار پرنده آواز صلح میخوانند....

بایگانی

هفته ای ک گذشت😊

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۲ ق.ظ

یه عالمه اتفاق خوب و رنگی رنگی افتاد :) خدایا مرسی😍❤

این هفته ای ک گذشت اسباب کشی داشتیم،شب چهار شنبه دختر دایی ه* پیام داد و گفت میای استخر،منم گفتم بلههه و  فردا ظهرش رفتم خونه دایی ک از اونجا بریم،روز فوق العاده ای بود و حسابی خوش گذشت😍

شبش  هم قرار بود  همونجا بمونم،ک البته من  پنج شب موندم،بخاطر اینکه مامانم میگفت نیا تا اسباب کشی تموم شه،تو دست و پایی😑😂البته لباس با خودم برده بودم!😂😍روز بعدش ینی جمعه رفتیم سینما!تگزاس دیدیم😍فیلممم عالی بود،من ک خیلی خوشمم اومد،کلی باهاش خندیدم😂روز بعدش با دختر دایی ف* رفتیم دندونپزشکی،میخواست دندونشو پر کنه،دوست نداشت تنها باشه،منم باهاش رفتم😊قسمت خوبشممم،دکتر باحالش و حرف های قشنگش درباره کنکور و انتخاب رشته بود و صد البته بستنی قیفیِ آخرش😍😍😍روز شنبه با دختر دایی ه* و دوستش رفتیم کافه،راستش اولین باری بود ک من میرفتیم کافی شاپ😑😂😂تجربه ی قشنگی بود و مطمعنم همیشه یادم میمونه😊 و بنده شیک سفارش دادم،دوستش،دختر خوبی بود!خوشم اومد ازش،بهم گفت چهرت آرامش خاصی داره،به آدم حس خوبی میده😊ناگفته نمونههه ک با وجود اینکه ۱۶ سالش بود،اولش فک کرد من ازش کوچیکترم😂یا خدااااااا😂بعد از کافه،یه عالمهه تو پاساژا گشتیم و راه رفتیممم،شبشم خونه ی دختر خاله ز* دعوت بودیم😍دو روزه با قی مونده جایی خاصی نرفتیم،ولی یه عالمه رقصیدیم و استند آپ بازی کردیمم،ک خیلیییی خوب بود و کلی خندیدیم😂😍اخمای نصفِ شب دایی هم شیرینیِ بازیمون بود😙

خببب یکی از اتفاقایی ک افتاد این بود ک دختر دایی ه* داشت شخصیتمو میگفت همون روز تو کافی شاپ،بعد برگشت گفت اعتماد به نفس پایین داری😑و واقعا هم همینطوره!من آداب معاشرتم خوبه،ولی احساس رضایت از خودم ندارم،این مشکل بزرگیه :( میخوام برطرفش کنم،و فارغ از مقایسه و هر چیز دیگه ای،زندگییی کنم و از تک تک لحظه ها استفاده کنم و لذت ببرم😍😍❤

و  یکی مونده به  آخرین قسمت خاطرات این هفته!(هنوز آخر هفته نشده،ولی مرور خاطراته چن روزه ی منه!😂)وارد شدن به خونه ی جدیدمونه!بد نیست،زیاد خوبم نیست،ولی بازم خدایا شکرت😊مستاجری خیلی سخته،خیلیییی،ولی زندگی خیلی اتفاقای قشنگ تری برامون رقم میزنه،پس غصه و ناراحتی برای چی؟وقتی خودش هوامون رو داره😍مرسیی خدا،مرسی از ته دل😙😙😙😙

و آخرین قسمت! رفتن داداش کوچیکه ی عزیزم بود،راستش داداشم حفظ یکساله ثبت نام کرده و الان دو ماه به صورت امتحانی میرن تا اگه انتخاب شد،ادامه بده،ینی یه سال کلا مدرسه نمیره،ولی خب امتیازای خیلییی خوبی داره،چون داداشمم قبلا ۷ جز حفظ بوده،کارش راحت تره،من مطمعنممم عزیز دلممم انتخاب میشه😙😙😙😍موقع خدافظی گریم گرفته بود،تو بغلم گرفتمش و فشارش دادم و لبمو گاز گرفتم،ولی بازم اشکا ریختن،با لبخند چن بار بوسیدمش،خدایااااااا،مواظب داداش کوچیکم باش،خودت میدونی چقدر دوسش دارم😔❤

خب این  هفته تموم شد😊

هشت روز پاکیمم رو هم ک تو پست قبلی گفتمم!😍😍😍

خدایاااااااااا مرسیی😙😙😙😙😙


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۲۰
دختر خانوم❤

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی